آخرین اخبار : 

«هفت دلاور» همه رفتند

رضا پرچی‌زاده /

رابرت وان هم رفت. او آخرین بازمانده‌ی هفت دلاور بود. به قولِ عیسی خانِ وزیر در «دلشدگانِ» علی حاتمی: «آخه این چه وضعشه افندی؟ آدم دلش می‌خواد ساز بزنه، نمی‌تونه!» حکایتِ ماست که گرفتاری‌های دنیا چنان مشغول‌مان کرده که وقت نمی‌کنیم درباره‌ی سینما بنویسیم. در حالی که همه مشغولِ ترامپ و کلینتون و لئونارد کوهن هستند، دلم نیامد درباره‌ی رابرت وان چند خطی ننویسم. سرِ جمع شاید چهار تا ترانه‌ی کوهن را شنیده باشم، و آنها را هم به یاد ندارم. ولی «هفت دلاورِ» (۱۹۶۰) جان استرجس را خدا بار دیده‌ام. و رابرت وان (وسطِ تصویر) با هفت دلاور مشهور شد.

هفت دلاور از نسلِ سومِ وسترن است. نسلِ اول سینمای صامت بود؛ نسلِ دوم آثارِ صدادارِ سیاه و سفیدی که راندولف اسکات قهرمانِ معروف‌شان بود؛ و نسلِ سوم – که به نظرم بزرگترین، مهمترین، و پُرستاره‌ترین است – را جان وینِ کبیر رهبری می‌کرد. هفت دلاور از آخرین آثارِ بزرگِ نسلِ سوم و یکی از وسترن کلاسیک‌هاست. بعد از آن فورم و فلسفه‌ی وسترن عوض شد، هم در آمریکا و هم در ایتالیا. نشانه‌های دکادنس و زوالِ وسترن و البته آمیخته شدنِ وسترن با دغدغه‌های سوسیالیستی/کمونیستی از میانه‌های دهه‌ی شصت آشکار شد. این نسلِ کلینت ایستوود و سم پکین پا و سرجیو لئونه بود. ولی جلو جلو نرویم. درباره‌ی هفت دلاور حرف بزنیم.

داستان ساده و سرراست است. روستاییانِ مکزیکی که از دستِ راهزنانِ باج‌گیر به ستوه آمده‌اند، به تگزاس می‌روند تا چند نفر هفت‌تیرکشِ آمریکایی را برای محافظت از روستای‌شان اجیر کنند. هفت دلاور داستانِ این هفت‌تیرکش‌هاست و رابطه‌شان با زندگی و مردمِ عادی. یک مایه‌هایی از شاهکارِ جان فورد، «مردی که لیبرتی والانس را کشت» (۱۹۶۲)، که البته دو سال بعد ساخته شد را در خود دارد. استرجس هفت نفر را کمابیش تک تک روانکاوی می‌کند و انگیزه‌های‌شان را بررسی می‌کند. شاهکاری است در درام، شخصیت‌پردازی و روایت‌سازی. گرچه هفت دلاور نسخه‌ی آمریکایی‌شده‌ی «هفت ساموراییِ» (۱۹۵۴) آکیرا کوروساواست، و گرچه اثرِ کوروساوا در بینِ اهالیِ سینما ارجمندتر است، اما من هفت دلاور را بیشتر دوست دارم. به سبکی آمریکایی ساده و سرراست است، و البته جمع و جورتر هم هست.

رابرت وان یکی از این هفت نفر است. کمتر از همه دیالوگ دارد، الکلی است و دائم با خودش درگیر است. معلوم نیست چه مرگش است. انگار از چیزی درونِ خودش وحشت دارد که در برخورد با مسائلِ زندگی فلجش می‌کند. دیگران زیاد رویش حساب نمی‌کنند، اما سردسته‌ی هفت‌تیرکش‌ها – یول براینر – برایش احترام قائل است. ظاهرا او چیزی درباره‌ی وان می‌داند که بقیه – از جمله ما تماشاگران – نمی‌دانیم. در صحنه‌ی حساسی که قرار است اتفاقِ مهمی بیفتد، و به هوای ضعفش کسی روی وان حساب نمی‌کند، او نشان می‌دهد که بر هیولای درونش فائق آمده و دیگر می‌داند با خودش چند چند است. می‌رود و مرگِ تراژیکش را با آغوشِ باز می‌پذیرد.

این روزها دیگر از این فیلم‌ها نمی‌سازند. سینما دیگر سینما نیست. اگر فیلم‌های ده بیست سالِ اخیر را ندیده باشید چیزِ زیادی از دست نداده‌اید. ولی اگر امثالِ هفت دلاور را نبینید نصفِ عمرتان بر فناست. توصیه می‌کنم اگر ندیده‌اید حتما ببینید. دوبله‌ی فارسی‌اش هم با صداهایی مثلِ ایرج ناظریان، ناصر طهماسب، حسین معمارزاده و خسرو شایگان شاهکار است. از موسیقیِ سمفونیکِ المر برنستاین هم نمی‌گویم. آن را همینجا می‌گذارم تا گوش کنید.

Comments

comments

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *