آخرین اخبار : 

ناقوس

اميد پايدار /

 

١

چندي ست كه بيمارم و بيمارترم من

غم سايه زده بر در و ديوارِ ترم من

ني از سر خويش است كه من ناي خوشم من

وز تشنگي مام وطن جان به لبم من

اين غم نه چنان است كه كنجي بگزينم

دل سوزد و من شمع و تو پروانه‌اي‌ام من

 

٢

چرا بايد چنين باشد

كه برگهايم قلم را سخت بشكافد

و رگهايم خون سرخ تشنگان را خسته يابد

چشمهايم آنچه ديده‌ست در كاسه‌ي سر

اسير زخمي آن زوزه‌ي درنده گرگ

چرا من ترس از اين دارم

مبادا در خيال آسوده از

شلاق آن جلاد استبداد

آن بي‌محتوا سر

چو استقلالم از كف مي‌ربايد نااميدي

چرا آزادي‌ام را سرنگون ترس از اين بيدادگر باشم

چرايم شادماني را به روزي ديگر افكندم

چرا آن مهرباني را همين روزش نخواهد دل

چرا وجدان بیدارم

فغان و ضجه‌های برکه را

چرا دستم برین خشکین‌مغزان سیه‌روزی

چنین خاموش و ناگیراست

چه پندارم چنین آن ناتوانی را

سیه‌روزی شدست بر سایه روزم

نمی‌دانم چه خواهد شد

 

٣

اگر داني كه خود خويشتن را رهبري تو

وگر بيني چراغ سرنوشتی از تو روشن

چه بي خود انتظاری می‌کشی از دوست

 

٤

چنان راهي كه خواهي راه پيمايي

رخ از حقوند مي‌گيرد دل از دلدار مي‌شورد

بيا برخيز و جاري شو

بدان آغوش آزادي

بيا بركن تو ريش درد

كه استقلال مي‌يابيم

 

٥

‌آنچه من مي‌بينم ای جان

قطره قطره سازهايي‌ست

بر در همسايگان

كوك كرده نشسته

منتظر تا وقت خوش

وقت آغاز زمانش بر مكان

آنچه فانوس است را يك به يك

بر سازها روشن بايدش كرد

وقت آغاز زمان گر سر رسد

من اگر فانوسم

تو اگر چشمت باز

ديگري جمع شويم

يك به يك شوري را

بر جان ميهن آوريم

آنچه از كوه يخ استبداد

همه را آب كنيم

جاي آن بنشانيم درخت

از همان آزادي

از همان استقلال

رشد انسان‌ها را

با هم انديشه كنيم

تا هوا تازه شود

Comments

comments

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *