آخرین اخبار : 

غربتكده‌ی شوم

غسان حمدان /

 

در پسِ مرزها

گذرنامه‌ام را نمى‌پذيرند

سيم‌هاى خاردار

بهشتِ موعود را حايل كرده‌اند

 

زيرِ آسمانِ پُرستاره

روى سنگ‌ها مى‌خوابم

با چشمانى باز

و دلى مضطرب…

 

زوزه‌ی شغالى به گوش مى‌رسد

و خنده‌ی مامورانِ مست

 

در اين بيابانِ بى‌ خدا

هنوز زنده‌ام…

 

صبح‌دم عبور مى‌كنم

و بسانِ ابراهيم

از آتشِ گلوله‌ها مى‌رهم

و نمى‌دانم چرا

در آن سوى مرز

كلبه‌اى براى خود مى‌خواهم…

 

اما در اين غربتكده‌ی شوم

ماموران از سايه‌ام نيز نمى‌گذرند

 

سرايى نيست

و تو نيستى

و من همچنان

در پى كلبه‌اى

مرزها را دوره مى‌كنم…

Comments

comments

پاسخ دهید

نشانی ایمیل شما منتشر نخواهد شد. بخش‌های موردنیاز علامت‌گذاری شده‌اند *